85/04/26
ناخنهايم را ...
پاها و دستهايم را ...
آرام بجود ...
صبر مي کنم تا رنگ ...
بي صدا،از صورتم برود ...
ترکيب صورتي و زرد
و سفيد شود صورتم ...
سفيد مثل مرده ....
بعد مي روم پشت پنجره
به انتظار مي مانم ...
عابر حواسش نيست که آسمان ابري ست ...
و فکر مي کند چه زيبا
سايه ماه در شيشه افتاده ...
من مرده ام.....
ايستاده مرده ام.....
عابر هر شب عبور مي کند
و فکر مي کند چه زيبا
سايه ماه در شيشه افتاده است ...
85/04/18
بوسه های مکتوب
نامهها بوسههای مکتوبی هستند که تو راه ممکنه فرشتهها نگاهشون کنند ، شايد عاشقونه نگاهشون کنند.
حالا ديگه من مینويسم شايد به خاطر اون، شايد هم به خاطر خودم. ديگه واقعا فرقی نمی کنه...
آدم برای انجام دادن هر کاری باید دل و دماغ اون کار رو داشته باشه...
آدم برای نقش بازی کردن هم باید دل و دماغ نقش بازی کردن رو داشته باشه...
آدم برای اینکه بخواد خودش باشه هم باید دل و دماغ خود بودن رو داشته باشه...
آدم برای دیوونه بودن هم باید دل و دماغ دیوونگی رو داشته باشه...
پی نوشت: همهء اینها رو گفتم که بگم منم آدمم!!